نام:
ايميل:
سايت:
   
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
  
  
 
+ سکوت 

كرانه غيبت


همراه با نخستين فوج پرستوها که از فلات پيامبران مي آيند و نخستين دسته کبوتران که زادگاهشان ييلاق هاي زيتون است ، آمده ام محبوب من ! و بالهايم شکستگانند ...

پرهاي قفس ديده ديدارم محبوبم ، از اسارت ميله هاي غربت گريخته است و شتابندگان نگاهم نازنين ! آيينه هاي فرو ريخته آرزوست !

هاي ! هاي ! زخمم در شولاي مغول پيچيده است و آهنگ زنجيرهايم ره رنگ ترانه بوميان خشکسالي است ...

درفش گريخته از پنجه کاويانم که دهليزهاي تيسفون را به فاتحان نوين تسليم مي کند . يا شايد نواده اي از نسل آسيابان هاي دور افتاده ام که دست پينه هاشان به تلافي مزدک ، گلوگاه يزدگردان را مي فشرد .

پدرم پينه دوزي از اهالي استخر بود و آرزوي طبابت مرا با خود به خاک هاي تيره برد ، مادرم به همراه شبنم زادگان آذر ميدخت در نديمه گي شهربانو به اسارت خورشيد در آمد...

من در سالي که بادهاي سرخ مي وزيد ، در آبادي خسوف ، کنار مشتي سفالينه به دنيا آمدم ، مادرم از پستان آهوان شيرم نوشانيد و پدرم گاهواره مرا در دره کتيبه ها آويخت ...

گويا پرنده اي بازمانده از قافله اساطيرم ، يا آبگينه اي که در آستانه اسکندر فرو ريخته است ، يا شايد انگشتر پيروزه اي هستم که در نبرد خندق سلمان را ياد نياکان انداخت...







اما من در خاکبازي غربت ، در کوچه هاي جذام خيز تنهايي ، با همبازيان سرگرداني ام بزرگ شدم ، اندک اندک خصائص باستاني ام گل مي کرد و شفيره اساطير بر سر شاخه هاي تاملم شکوفه مي گرفت ، پدرم از نهر وبا گرفته عفونت ، قوطي هاي خالي کنسرو صيد مي کرد و مادرم از نيستان تنهايي ، جاجيم شکايت مي بافت و من همچنان از برکت خشکسالي قد مي کشيدم .