نام:
ايميل:
سايت:
   
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
  
  
 <    <<    11   12   13   14   15    >>    >
 
+ سکوت 
محبوب من ! ديدي چگونه پروانه هاي آشتي از پيله هاي بيگانگي برخاستند و برکه هاي مهرباني از تلالو آهوان لبريز شد ؟ ديدي که مذاق ما چقدر به آب و هواي غيبي مي ساخت و تا چه اندازه جلگه هاي فطرت براي نشو و نماي اندوهمان مناسب بود ؟ ديدي که تاريخ تازيانه براي ابد به جغرافياي فراموشي سپرده شد و کارخانه شبنم سازي در صحن بنفشه گان به راه افتاد ؟ ديدي که تصوير ها درشن بازگشايي آيينه ها چه کردند سهامداران شرکت آواز با چقدر ترانه به تالار انديشه آمدند ؟

آن پيرمرد خلوتستاني را ديدي که از سايه هاي گمشده پيکره مي ساخت و آن نقاش جوان را نگريستي که تا چه اندازه به نگارخانه ملکوت نزديک مي شد ؟

ما در سرزمين پاييز ، کشت بهاره کرده ايم و خاک هاي سترونمان از نطفه سنبله ها آبستن اند ، محبوب من ! ما در جبهه هاي مياني تقدير پيش رفته ايم و نيوهاي نيايشمان بر تمامي کوهستانهاي قنوت مستقرند ، اکنون جزاير مجنون پر از ترانه ليلاهاست و مردابهاي هور از رقص فرود ديني نيلوفران لبريزست ...

ما با رمز خون در دشت خنجر گام بر مي داريم و قله هايمان در محاصره گردانهاي شقايق است .ما در ستيغ تيغ ها به ديده باني لاله ها ايستاده ايم و ستون هاي آهمان پي د پي از گذر گاه آيينه ها عبور مي کند ...

محبوب من ! بيا تا در آقتاب خيزان شکوفه ها ، روزه شبنم بگيريم و در نماز حاجت آهوان از خدا بخواهيم تا پرندگان ديار ما را به خيزشگاههاي آغازين بازگرداند ، تا در ختان نظر کرده مان زير ميوه هاي رستگاري خم شوند و دست هايمان به سر شاخه هاي تجلي برسد ...



برگرفته از کتاب : گزيده ادبيات معاصر


احمد عزيزي
+ سکوت 

كرانه غيبت


همراه با نخستين فوج پرستوها که از فلات پيامبران مي آيند و نخستين دسته کبوتران که زادگاهشان ييلاق هاي زيتون است ، آمده ام محبوب من ! و بالهايم شکستگانند ...

پرهاي قفس ديده ديدارم محبوبم ، از اسارت ميله هاي غربت گريخته است و شتابندگان نگاهم نازنين ! آيينه هاي فرو ريخته آرزوست !

هاي ! هاي ! زخمم در شولاي مغول پيچيده است و آهنگ زنجيرهايم ره رنگ ترانه بوميان خشکسالي است ...

درفش گريخته از پنجه کاويانم که دهليزهاي تيسفون را به فاتحان نوين تسليم مي کند . يا شايد نواده اي از نسل آسيابان هاي دور افتاده ام که دست پينه هاشان به تلافي مزدک ، گلوگاه يزدگردان را مي فشرد .

پدرم پينه دوزي از اهالي استخر بود و آرزوي طبابت مرا با خود به خاک هاي تيره برد ، مادرم به همراه شبنم زادگان آذر ميدخت در نديمه گي شهربانو به اسارت خورشيد در آمد...

من در سالي که بادهاي سرخ مي وزيد ، در آبادي خسوف ، کنار مشتي سفالينه به دنيا آمدم ، مادرم از پستان آهوان شيرم نوشانيد و پدرم گاهواره مرا در دره کتيبه ها آويخت ...

گويا پرنده اي بازمانده از قافله اساطيرم ، يا آبگينه اي که در آستانه اسکندر فرو ريخته است ، يا شايد انگشتر پيروزه اي هستم که در نبرد خندق سلمان را ياد نياکان انداخت...







اما من در خاکبازي غربت ، در کوچه هاي جذام خيز تنهايي ، با همبازيان سرگرداني ام بزرگ شدم ، اندک اندک خصائص باستاني ام گل مي کرد و شفيره اساطير بر سر شاخه هاي تاملم شکوفه مي گرفت ، پدرم از نهر وبا گرفته عفونت ، قوطي هاي خالي کنسرو صيد مي کرد و مادرم از نيستان تنهايي ، جاجيم شکايت مي بافت و من همچنان از برکت خشکسالي قد مي کشيدم .
+ سکوت 
چه دره هاي سوخته اي که بر گوسفندان قحطي مان آغوش نگشود و چه شخم زاران بيهوده اي که بستر بي دانگي اسف هايمان نگرديد...

ما فرزندان قبيله نابينايان ، ما بازماندگان سلسله منقرض نگاهه ، ما زنگ زدگان مرزهاي آيينه ، ما ني سواران سالخورده تقدير که هنوز کنگره هاي ويراني مان از شيهه شمشيرها پ بود به دنبال مردي که از شبستان مشعل بر مي خاست و آوازهاي عاشقانه درويشان ، در برزن هاي تنهاي اش طنين مي انداخت ، مدي که خود را قيصر نمي دانست و از تبختر امپراطو نفرت داشت ، مردي که با تمام خاطرات از ستم باستاني ما مي ناليد و سينه اش بر خلاف سر نيزه هاي جهان حرکت مي کرد . مردي که در مسيري غير از چکاچک چکمه ها گام بر مي داشت به جانب منتهي اليه خورشيدهاي زمين حرکت کرديم ...

محبوب من ! فرياد سکوت مرا مي شنيدي که چگونه از حلقوم لکنت ها بر مي خاست و خيابان هاي خلوت را از زندگاني مرگ ها پر مي کرد ....؟

ديدي که چگونه دستفروشي رگ در چهارراه حوادث ، خونه مي فروخت و همسايگان خورشيدي مان بر بام هاي آيينه ، آواز ستارگان سر ميدادند ؟ نميدانم آن نيمروز گرفته را به ياد مي آوري که لاله زاران از طراوت ژاله ها پز بود و لبخندگاهان در سيرابي عطش آيينه مي نمود ؟ ما مرگ ميگفتيم و فرياد جوانه مي زد ، ما زمزمه مي کرديم و خروش انبوه مي شد....
+ سکوت 
شرقي ترين احساس


موج ايام مرا بسوي غروب زندگي کشانده است

اينک با چشماني ارغواني

دستاني پر از باران سرخ

نگاهي با زبان التماس

از خورشيد مي خواهم، که اين بار

مغرب را با رنگ شرقي نقش زند

تا با شرقي ترين احساس به استقبالت بيايم


آزاد - ع
?????? ??????????????????
آرامش چيست؟؟؟
نگاه به گذشته و شکر خدا

نگاه به اينده و اعتماد به خدا

نگاه به اطراف و جستجوي خدا

نگاه به درون و ديدن خدا

دوست عزيزم لحظه هايتان سر شار از بوي خدا ...

?????? ??????????????????
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
آرامش چيست ؟
نگاه به گذشته و شکر خدا
نگاه به اينده و اعتماد به خدا
نگاه به اطراف و جستجوي خدا
نگاه به درون و ديدن خدا
لحظه هايت سر شار از بوي خدا . . .
[گل]•¨¯`•?•¨¯`•¨¯`•?•گلستـــــــان دانش¨¯`•?•¨¯`•¨¯`•?•¨¯`•[گل]

????[گل] ???*??????[گل]?*???????*???[گل]

آسمان را بايد ديد
بايد ديدي به وسعت آسمان داشت
اما هرگز نبايد محو آسمان شد
زمين نيز لايق ديدن است
گاهي بايد شنيد و لب باز نکرد
گاهي بايد سخت تر از سنگ شد
گاهي ...
اما هرگز نبايد خدا را فراموش کرد

????[گل] ???*??????[گل]?*???????*???[گل]


[گل]•¨¯`•?•¨¯`•¨¯`•?•maleki261.blogfa.com¨¯`•?•¨¯`•¨¯`•?•¨¯`•[گل]

با پست جديد زندگي چشم به راهم
+ سلحشوران اريا 

بزرگترين مصيبت براي يک انسان اين است که

نه سواد کافي براي حرف زدن داشته باشد

نه شعور لازم براي خاموش ماندن
+ سلحشوران اريا 
هستند

کسانيکه روي شانه هايتان گريه مي کنند

و وقتي شما گريه مي کنيد

ديگر وجود ندارند
+ سلحشوران اريا 

تمام مي شود
تمام ناگفته هاي من
فقط چند نقطه چين باقي مي ماند
تا حرف هاي سادگي هايم را
دوباره تکرار کني...
سلام.

«من واقعا نمي دونم چه جوري مي خايم قيامت تو چشماي امام نگاه كنيم ؟! بگيم ما با معرفت چي كاركرديم با ميراثش ؟! تا حالا مادر شهيد ديدي ؟!تا حالا حس يه ماد را كه بچش را تكه تكه برگردونن لمس كرده اي ؟! ديدي يه مادر شهيد با عكس پسرش حرف بزنه ... ديدي يه مادر شهيد استخونهاي جوان قد بلندش را بغل كنه و با حسرت بگه پسرم روزي كه براي اولين بار بغلت كردم از الان سنگين تر بودي ... ديدي يه مادر شهيد هر وقت يه جواني را همراه مادش مي بينه نگاهش را تا اونجايي كه چشم كار ميكنه دنبالشون بدرقه مي كنه و اشك از چشماش مي ريزه ... ديگه كسي نيست دست پدر پير شهدا را بگيره و بياره اون ور خيابون راستي ما كاري براي اين پدرها ... مادرها و شهداشون نكرديم اما هرچي از دستمون بر ميومد كرديم تا فراموش بشن اكثر شهداي ما جوان بودند جوان هاي ما چطوري حق اين شهدا را ادا كردند ... حق مادر شهدا را چگونه ادا كرديم ... تا حالا با ديدن يه بچه شهيد حس كرديد كه اگه بابا نداشتيد چي مي شد ؟؟ تا حالا بچه ي يه جانباز قطع نخايي را ديدي كه نمي دونه بغل بابا چه مزه اي و آرزو داره براي يه بارم شده باباش را تموم قد ببينه نه روي صندلي ...؟! تا حالا بچه يه جانباز شيميايي را ديدي كه هميشه صداي باباش را با سرفه شنيده و آرزو داره براي چند ساعت هم كه شده باباش سرفه نكنه و بتونه باش از بچگي هاش بگه ... هر وقت رفتي بغل بابات يا با مهربوني صورتت را بوسيده فكر كردي كه الان اگه بابات دست نداشت چطوري مي تونست اينقدر قشنگ و مهربون نوازشت كنه ... ما بنا نبود اينجوري بشيم ... ما بنا نبود به شهدا جاخالي بديم ... ما بنا نبود جانبازامون را خونه نشين كنيم ... خونشون را مفت بفروشيم ... نفت هم گران شده ... خانه هم گران شده ... نان و... همه و همه گران شدند ... فقط خون ارزان شده ... خون شهدا ارزان شده ... شهدا فراموش شدند ... طفلكي بچه هاي شهدا ... وقتي مارو مي بينند چقدر جاي خالي باباشون را بيشتر حس مي كنند ... عجب روزگاري شده جوان هاي زمان طاغوت شدند شهيد همت / باكري /خرازي و... اما جوان هاي زمان انقلاب شدند ... اكس خور ... اكس فروش ... كراكي ... فشن و ... عجب جوان هاي با غيرتي ابرو گرفته ... مدل هاي سر و صورت جديد و2009 ... ديگه چي مي خواستند شهدامون... »

اللّهمّ عجّل لوليّک الفرج
التماس دعا
يا علي
دلم مي خواهد نامت را صدا کنم
يک طور ديگر
جوري که هيچ کس صدايت نکرده باشد
يک طور که هيچ کس را صدا نکرده باشم
دلم مي خواهد نامت را صدا کنم
يک طور که دلت قرص شود که من هستم
يک طور که دلم قرص شود که با بودن من، تو هم هستي...


سلام سپاس از حضورتون

وبلاگ دلنشيني داريد

مويد باشيد

خواستم بگم خدا شهيدتون رو بيامرزه يادم اومد اونيکه نياز به آمرزش داره ماييم

سلام سيماخانم چه شعرجانسوزي را ازعراقي ارسال داشتي ممنونتون هستم.......حتما نظربده

(کزمحــــــــــنت فراقت پوسيداستخوانم)...........سيما(عراقي)

سوختم همي درآتش،مسعود بگو فغانم

درواديِ محبّـــــــــت،باناله هاي پنــــهان

بي پرده گويم اي دل،شيــــــدايِ ناتوانم

 <    <<    11   12   13   14   15    >>    >