زل ميزند به من ،خورشيد سوزانش
کم مي شود هر دم، آدم ز ايمانش
سهم من از دنيا ،شايد جهنم بود
سستي کجا کردم از امر و فرمانش
اي کاش او مي ديد، اين گوشه ي دنيا
ظلمي که مي بارد در حق انسانش
بيزارم از حوري ،که در بهشت دارد
دنياي من اينجاست ،آغاز و پايانش