تا کي غم دوري ،حوا به جان آمد
آدم براي نان ،گم کرد وجدانش
ليلا که از عشق و از عاشقي مي گفت
ديدي که يادش رفت، آن عهد پيمانش
ديگر مجالي نيست، انگار بايد رفت
بازيچه اي بوديم چون گوي چوگانش
در من نويدي هست که مي زند فرياد
شايد رها گردد ،يوسف ز زندانش