شهادت مسلم بن عقيل تسليت
کاش چشمِ بستهام مي ديد يک دم روي تو
مي کشيدش بر رخِ خونم خم گيسوي تو
يادم آمد در وداع آخرينم با تو عشق
دل ربود از من کماني گوشه ي ابروي تو
يا حسين جان من غريبِ کوفه و تو در کجا
مي رسد اينک مشامم آن شميمِ بوي تو
هر کجا هستي ميا نزديک تر مولاي من
کينه ها بسيار دارد دشمن بد خوي تو
کوي من اين شهر دشمن خيز اما ديده ام
مي شود کرب و بلا صحراي خون و کوي تو
گوئيا افتادم از دار الاماره بر زمين
سر به روي قبله کردم قبله ي من سوي تو
وعده ي ما جنت المأوا در آن وقتِ وصال
تا که جان بخشد به جانِ من رخِ دلجوي تو