سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده،
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
دلتنگي هاي آدمي را، باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند،
شگفتا وقتي که بود نمي ديدم،
وقتي که مي خواند نمي شنيدم،
وقتي ديدم که نبود، وقتي شنيدم که نخواند.
چه غم انگيز است وقتي که چشمه ي سرد و زلال
در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد،
و تو تشنه ي آتش باشي و نه آب. چشمه که خشکيد،
چشمه که از آن آتش که تو تشنه ي آن بودي بخار شد،
و به هوا رفت، و آتش کوير را تاخت و در خود گداخت،
و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد،
تو تشنه ي آب گردي و نه تشنه آتش،
بعد عمري گداختن از غم نبودن کسي که
شعر از غلامرضا سازگار