اي بس که نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
چون روزي و عمر بيش و کم نتوان کرد
خود را به کم و بيش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنان که راي من و توست
از موم بدست خويش هم نتوان کرد
فردا علم نفاق طي خواهم کرد
با موي سپيد قصد مي خواهم کرد
پيمانه عمر من به هفتاد رسيد
اين دم نکنم نشاط کي خواهم کرد
افسوس که نامه جواني طي شد
وان تازه بهار زندگاني طي شد
حالي که ورا نام جواني گفتند
معلوم نشد که او کي آمد کي شد
افسوس که سرمايه ز کف بيرون شد
در پاي اجل بسي جگر ها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وي
کاحوال مسافران دنيا چون شد
هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند
هُشيار کـسي بــود کــه بــا سيمبري
مي نوشد و جــام باده بـر سنگ زند
زان پيش که نام تو ز عالم برود
مي خور که چو مي بدل رسد غم برود
بگشاي سر زلف بتي بند به بند
زان پيش که بند بندت از هم برود
اکنون که ز خوشدلي بجز نام نماند
يک همدم پخته جز مي خام نماند
دست طرب از ساغر مي باز مگير
امروز که در دست بجز جام نماند
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هيچ
وز حاصل عمر چيست در دستم ؟ هيچ
شـمع طـربم ولي چـو بنـشستم هيچ
من جام جمم ولي چو بشکستم هيچ
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسي
از سـلخ بـغره آيــد از غـره بـسلخ
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده با چشمان تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني درجهان رسوا شدن
عشق يعني سُست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن با ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
خسته ام از اين زندان که نامش زندگيست
پس قشنگي هاي دنيا مال کيست ؟
باختم در عشق اما باختن تقدير نيست
ساختم با درد تنهايي مگر تقدير چيست؟