نام:
ايميل:
سايت:
   
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
  
  
 <    <<    26   27   28   29   30    >>    >
 
دل ما و صفاي بارانت، از دعاي تو سبز و سيرابيم
«و من الماء کل شئ حي» همه مديون حضرت آبيم

از زلال تو روشنيم اي آب، دل به دريا که مي‌زنيم اي آب
موج در موج شرح دلتنگي ست، لب هر جوي اگر که بي‌تابيم

دجله هر شب هزار و يک قصه از نيستان سامرا دارد
مثل ما که هزار و يک سال است زائر غصه‌هاي سردابيم

بي‌ تو يک روزِ خوش نبود و نرفت آبِ خوش از گلويمان پايين
يا سرابيم بي تو در پوچي يا که در خواب خويش مردابيم

کي بتابي تو يک شبِ بي ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببينيم باز هم با تو، غرقِ تسبيح موج و مهتابيم

گفته پيري که از بلندي کوه، جويبار دل تو جاري شد
ما که يک عمر رفت و در خوابيم «مگر اين چند روز دريابيم»

آمدي بغض کوچه‌ها وا شد، اشکها قطره قطره دريا شد
با شما هر جزيره خضراء شد، در بهارت چه سبز و شادابيم

ايجاز شاعرانه ي چشم تو تا کنون

ما را کشانده است به اعجازي از جنون

هر روز در هواي تو پرواز مي کنيم

هر روز مي شويم چو خورشيد ، سرنگون

تا آستين به قصد تو بالا زديم شد

شمشيرهاي تشنه به خون از کمر برون

بايد اميد هر چه فرج را به گور برد

بيهوده مي بري دل ما را ستون ستون...

اين شعر هم رديف غزل هاي چشم توست

زخمي نزن که قافيه افتد به خاک و خون

مجنون شدم که راهي صحرا کني مرا
گاهي غبار جاده ي ليلا، کني مرا
کوچک هميشه دور ز لطف بزرگ نيست
قطره شدم که راهي دريا کني مرا
پيش طبيب آمده‌ام، درد مي‌کشم
شايد قرار نيست مداوا کني مرا
من آمدم که اين گره ها وا شود همين!
اصلا بنا نبود ز سر وا کني مرا
حالا که فکر آخرتم را نمي­کنم
حق مي­دهم که بنده دنيا کني مرا
من، سالهاست ميوه ي خوبي نداده‌ام
وقتش نيامده که شکوفا کني مرا
آقا براي تو نه ! براي خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کني مرا
من گم شدم ؛ تو آينه‌اي گم نمي‌شوي
وقتش شده بيائي و پيدا کني مرا
اين بار با نگاه کريمانه‌ات ببين
شايد غلام خانه زهرا کني مرا
*علي اکبر لطيفيان*
از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسي
خواب بيداري ما را ديده مي آيد کسي

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسي

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پيچيده مي آيد کسي

کهکشاني از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسي

خواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده اند
از شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي

گفتم به مهدي بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصيت صرف نظر کن


گفتم به نام ناميت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نيکت سرفرازم


گفتم که ديدار تو باشد آرزويم
گفتا که در کوي عمل کن جستجويم

گفتم بيا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگي با حق وفا کن

گفتم به مهدي بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ايمان منجلي کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمناي سکينه
گفتا بشوي از دل غبار حقد و کينه

گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلي را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم ز هجران تو قلبي تنگ دارم
گفتا ز قول بي عمل من ننگ دارم

گفتم دمي با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب ديده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با ياد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رويت بي قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي

اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما

کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

آورد به اضطرارم اول به وجود

جز حيرتم از حيات چيزي نفزود

رفتيم به اکراه و ندانيم چه بود

زين آمدن و بودن و رفتن مقصود



ديدم بــســر عــمارتي مـــردي فـــرد

کو گِل بلگد مي زد و خوارش مي کرد

وان گِل بــه زبان حال با او مي گفت

ساکن، که چو من بسي لگد خواهي خورد



امشب مي جام يـک مني خواهم کرد

خود را به دو جام مي غني خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دين خواهم کرد

پس دختر رز را به زنـي خواهم کرد


چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مــرا عبرت مــردم سازيد

خاک تن من به باده آغشته کنيد

وز کـالبدم خشت سر خم سازيد


تا خاک مرا به قالب آميخته اند

بس فتنه که از خاک بر انگيخته اند

من بهتر از اين نمي توانم بودن

کز بوته مرا چنين برون ريخته اند



سلام برادر خسته نباشي
اين کد بنرم هست اگر دوست داشتي بگذار بنر هم داري بده منم بگذارم
<center>
<a href="http://mobailha.ir"><img src="http://www.imgiran.com/images/21bvf7vj2yv8zaillj7.gif"/>
</center>

تا زهره و مه در آسمان گـشت پديد

بـهتر ز مي ناب کـسي هـيچ نديد

من در عجبم ز مي فروشان کايشان

زين به که فروشند چه خواهند خريد


آن کس که زمين و چرخ افلاک نهاد

بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک

در طبل زمين و حقه خاک نهاد


عمرت تــا کـي بـه خودپرستي گــذرد

يا در پـي نـيستي و هستي گــذرد

مي خور که چنين عمر که غم در پي اوست

آن بـه کـه بخواب يا به مستي گذرد



 <    <<    26   27   28   29   30    >>    >