خاطره ای از برادر شهید بسیجی مصطفی اولادی قادیکلای
( شهدای پل سه تیر )
"چند خاطره :"
* از ظرف برادر شهیدم بنام ( فریدون اولادی ) *
برادر شهیدم در مرحل? اوّل در منطقه غرب با دسته بی سیم چی
اعزام شده بودند. در عملیاتی در همان دسته کار می کردند ولی
در مرحل? دو?م که خواهرزاد? مان سال دو?م ابتدایی بودند به
رحمت الهی پیوسته بودند سو?مین و هفتمین روز در گذشت
شان نگذشته بود که آن شهید زمزم? رفتن به جبهه را سر داده
بودند و بنده اوّلاً اگر نوبتی باشد نوبت بنده است در ثانی
برادر بزرگمان هنوز در منطقه جنگی است پس صبر کن
ایشان بر گردند پس یکی از من و تو اعزام می شویم ایشان
اصرار ورزیدن الله و بالله ، من تصمیم گرفتم که باید بروم
از مبداء آغاز و حرکت شان مخالفت های مختلف جهت ممانعت
شان به منطقه آغاز شد محّل کارشان که در بانک قرص الحسنه
قائم شهر بوده با توّجه به اینکه قرار بود یک نفر از کارکنان
بانک بر حسب فُرعه اعزام شوند قُرعه بنام برادرم نیفتاد بود
و لیکن برادرم اصرار داشتند و مصّمم بودند از اینکه به جای
آن همکارش که قُرعه بنامش افتاده بود اعزام شود علیرغم
مخالفت های سرپرست بانک و سایر کارکنان برادرم بسوی
جبهه اعزام گردید.
خاطره ای از برادر بزرگترم که در لشکر 25 کربلا منطقه
هفت تپه با او برخورد کرده بود
برادر بزرگم بنام اکبر اولادی بود.
پس از خوش امد گویی و حال و احوال چگونگی انتخاب رست?
رزمی را از او خواست که چه رشته ای را انتخاب کردی ؟
برادر شهیدم در جواب گفتند من که از خانه قصد عزم جبهه
را کردم نیّت کردم بعنوان تیرانداز در عملیات کار کنم ،
و دادش بزرگم گفت رست? آموزشی ات که بی سیم چی بود،
مسلّماً در این رشته زبدتر و کارآزموده تر هستی بهتر است
که رسته ات را تغییر ندهی برادر بزرگم چندین بار مطلب
را تکرار کردند ولی برادر شهیدم زیر بار نرفت تا اینکه
ایشان در جستجوی تعیین جای خودش به عنوان تیرانداز
در گردانهای مختلف بود سر انجام در آخرین گردانی که
رفته بود به ایشان گفتند که ما یک کمک آرپی چی
می خواهیم برادرمان قبول کرده بود و دادش بزرگم
برای آخرین بار تماس با ایشان موّفق نشدند که او را از
تغییر دادن رسته بی سیم چی منصرف دارند. و سپس با او
روبوسی و خداحافظی نمود و به پشت جبهه مراجعت نمود.
"خاطر? به روایت از همسنگرش شهید خاوری نژاد که پس از
شش ماه از شهادت برادر شهیدم در منطقه حلبچه شهید شده بود"
شهید خاوری نزاد بیان داشتند که شهید مصطفی اولادی
کمک آرپی چی من بود وفتیکه به منطقه عملیاتی رسیدیم
به من گفت آقای خاوری نژاد بنده یک تقاضا و خواهشی
از تو دارم شهید خاوری نژاد گفت بفرما شهید ولادی به
شرطی که نه نگویید شهید خاوری نژاد این شرط را قبول
کرد شهید اولادی گفت من آرپی چی می زنم ولی تو آقای
خاوری نژاد باید کمک آرپی چی من باشید و شهید خاوری
نژاد چون نخواسته بود خلف وعده عمل بکند شرط و خواسته
شهید اولادی را پذیرفت تا اینکه موعود عملیاتی که در شلمچه
بود فرا رسید یکدفعه مشاهده کردند که نحت محاصره و مورد
دید مستقیم دشمن فرار گرفتند شهید خاوری نژاد بیان داشتند
که خودمان را در دست دشمن قرار ندهیم و هر چه سریعتر
فرار کنیم ولی شهید اولادی بیان داشتند مگر دستور عقب
نشینی را برایمان صادر کردند . توکل بخدا این یک تکلیف
است بنده نمی آیم تا خدا چه خواهد و شهید خاوری نژاد
گفتند ما در محاصره هستیم و نیروهایمان زمین گیر شدند
و عده ای هم عقب نشینی کردند.و فقط من و تو ماندیم این
درست نیست که خودمان ذا تسلیم کنیم از اینکه فرمان عقب
نشینی را هم داده باشند وجود دارد ولی شهید اولادی کمی
تامل کردند و گفتند همین طوری که نمیشود بلکه باید به
صورت تاکنیکی عمل بکنیم من اول با دشمن وارد عمل
می شوم و آنها را مشغول می سازم و تو به صورت مار
پیچی عقب نشینی می کنی . شهید خاوری نژاد نقل
می کرد شهید اولادی آرپی چی را آماده به شلیک کرده
بود دست به ماشه تا خواست آن را شلیک کند تیر
مستقیم دشمن به پای شهید اصابت کرد و او را از
پای در آورد و در آن آتش سگنین یک ترکش خمپاره
هم در کتفش اصابت کرد و بنده هم با او وداع کردم
و به عقب بر گشتم.
روح هر دو شهید ولامقام شاد ، و خوشا سعادت شان که هر
دو شربت شهادت را نوشیدند و به آمال شان رسیدند
پروردگار روح ملکوتی هر دو شهید متعالی است متعالی تر
عنایت بفرما
و کاتب زندگینامه و یاد نامه و خاطرات این شهید را هم
مورد شفاعت روز قیامت فرار بده ( آمین )
سلامتی و تعجیل فرج آقا امام زمان (عج)...... صلوات
.: Weblog Themes By Pichak :.