خيمه ماه محرم زده شد بر دل ما
باز نام تو شده زينت هر محفل ما
جز غم عشق تو ما را نبود سودايي
عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما
معني لبخند چيست ؟
شور سرازيري است
حال پس از گريه است
در پس يک کوه سخت
لذت يک قله است
معني پيروزي است
در سر اين سرنوشت
خنده دواي من است
مرحم زخم دل است
بر سر هر ماجرا
هرچه تواني بخند
داد نزن شاد باش
ميگذرد روزگار…..
من عاشق آن ديده چشمان سياهم
بيهوده چه گويم که پريشان نگاهم
گر مستي چشمان سياه تو گناه است
من طالب آن مستي و خواهان گناهم…
در مکتب ما رسم فراموشي نيست
در مسلک ما عشق هم آغوشي نيست
مهر تو اگر به هستي ما افتاد
هرگز به سرم خيال خاموشي نيست
زندگي يک بازي درد آور است . زندگي يک اول بي آخر است
زندگي کرديم اما باختيم . کاخ خود را روي دريا ساختيم
لمس بايد کرد اين اندوه را . بر کمر بايد کشيد اين کوه را
زندگي را باهمين غمها خوش است . باهمين بيش و همين کمها خوش است
زندگي را خوب بايد ازمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود
زندگي يعني!!!!
زندگي بافتن يک قاليست
نه همان نقش و نگاري که خودت مي خواهي
نقشه را اوست که تعيين کرده
تو در اين بين فقط مي بافي
نقشه را خوب ببين!
نکند آخر کار قاليه زندگيت را نخرند
اي قلب من باراني ات کردند و رفتند
کنج قفس زنداني ات کردند و رفتند
در سايه هاي شب تو را تنها نوشتند
سرشار سرگرداني ات کردند و رفتند
احساس پاکت را همه تکفير کردند
محکومِ بي ايماني ات کردند و رفتند
هرشب تورا دعوت به بزم تازه کردند
در بزمشان قرباني ات کردند و رفتند
زخمي که رستم از شَغاد قصه اش خورد
مبناي اين ويراني ات کردند و رفتند